خدمت بزرگ "مبعث" به معرفت بشری (تفکیک "معنویت عقلانی" از "معنویت خرافی")
مبعث آخرین پیام آور "غیب هستی" - مرز توحید و شرک کجاست؟ - عید مبعث 1399 - بخش اول
بسم الله الرحمن الرحیم
نفی فلسفی ماتریالیسم، اثبات ماوراءالطبیعه و عالم غیب، امکان درک و معرفت آنها ولو بطور نسبی، خداوند، ضرورت این وجود، ضرورت داشتن صفاتی و نداشتن صفاتی؛ بحث تا اینجا بر این بود که هستی بدون هستیبخش امکان ندارد. هیچ یک از هستی، از جمله موجودات مادی، بدون علت نمیتوانند باشند. آنها به علت محتاج و متکی هستند. آنها در ذات و در صفاتِ خود و افعالِ خود، به علتی متکی هستند که به هیچ علت دیگری نباید متکی باشد و باید ضرورت داشته باشد که وجودش و صفاتش و افعالش، همه قائم به خود او و از اوست. استدلال بر این که باید دانا باشد و دانای کل، باید توانا باشد و توانای کل، «عَلِیمٌ بِکُلِّ شَیْءٍ» و «قَدِیرٌ عَلَى کُلِّ شَیْءٍ» باشد. آفریننده باید مدبر هستی و نگهدار همه موجودات باشد.
همانطور که اصل ایجاد و هستی آنها به او مستند و متکی است، بقای آنها و نحوه تدبیر آنها هم باید به او متکی باشد. به اشکالات جهانبینی مادی و این که چه معضلات فلسفی دارد که از پس آن برنمیآید، پرداختیم به این که جهانِ بیخدا اساساً امکان ندارد و محال است و این یک فرض نامعقولی است. همه توجیهاتی که برای واجبالوجود بودن ماده ذکر کرده بودند، ابطال شد.
حالا ضرورت وجود را با همان صفات پذیرفتیم که او نمیتواند وجود نداشته باشد؛ اما توحید چطور؟ شاید خدا بیش از یکی است و عالم تحت تدبیر واحد نباشد. یک مرحله دیگر جلوتر آمدیم. آن مبانی و جاپا محکم شد. حالا در اینجا سر وحدت و تکثر و اینها بحث میشود.
راجع به اصل شرک بحث میشود که کسانی که قائل به خدا شدند، چگونه قائل به خدایان شدند و هستند؟ شما میدانید که همین الان هم ما چند میلیارد مشرک داریم. ما همین الان در شرق و غرب عالم، مشرک رسمی و حتی بتپرست به همان سبک هزارههای قبل داریم. این که چرا کسانی که ملحد و مادی نیستند و به معنا و خالق قائل هستند، به آفرینش و آفریننده قائل هستند، قائل به این که این عالم و آدم، تحت تدبیر و ربوبیت است و دارد اداره میشود، هستند و تا اینجا جلو آمدند و این نکات مهم را دانستند و فهمیدند و باور کردند؛ اما در نوع تعریف بعضی از اینها و به خصوص تعیین مصادیق، دچار یک تشتت شدند؟
در این باره تاریخ دین، باستانشناسی، فلسفه دین، جامعهشناسی دین، روانشناسی دین بحث کردند و عمده آنها هم که به دین معتقد نبودند و اساساً راجع به تاریخ بشر اظهار نظرهایی که کردند، تبیینها و تفسیرهای متفاوت و متضادی راجع به ریشههای پدید آمدن شرک بود. بعضی حتی گفتند ابتدا شرک بوده است، بعد بشر کمکم پیشرفت کرده و به دیدگاههای توحیدی نزدیکتر شده است. یا این که ابتدا توحید بود، بعد کمکم به شرک تبدیل شد و خرافاتی وارد آنها شد. اصلاً تعریفی که از انسان اولیه میکنند، اینگونه است و گاهی تلقین میشود که شعور انسان اولیه خیلی کم بوده است، قدرت بیان و زبان نداشتند، منطق نداشتند، اخلاق سرشان نمیشده و مسئله خدا، خلق، حق و تکلیف را نمیفهمیدند؛ در حالی که تمام انبیاء در کتب آسمانی از جمله در قرآن، خلاف این را گفتند. دیگر ما اولیهتر از آدم و حوا و هابیل و قابیل که دیگر انسانی نداریم؛ لااقل در این دوره از حیات انسانی، حالا اگر قبل از آن هم انسانهایی بودند و از بین رفتند، بحث دیگری است. تمام گفتگوها و مکالماتی که همین امروز بین ما و شما صورت میگیرد که پایههای منطقی، حقوقی و اخلاقی دارد؛ زبان، منطق، بیان، تفاهم، تخاصم، ایمان، کفر، عدل و ظلم، همه به همین معنایی که الان هست، شما در آنچه بین هابیل و قابیل و اینها اتفاق میافتد، ببینید؛ انبیاء هزارههای قبل همینها است. به علاوه که خود آدم و حوا در حدی از اعتلاء شعور و منطق و اخلاق هستند که مخاطب خداوند قرار گرفتند. بهشت اولیه اتفاق افتاده است، بعد هبوط کردند و مسئله شرم، حیا، خطا، وسوسه، توبه، بازگشت، پرسش، پاسخ، همه اینها آنجا مطرح است. این تصویری که در فیلمها یا بعضی چیزها از انسان اولیه میسازند که آدمهای بیشعوری بودند، نه زبان، نه خط، نه منطق، نه اخلاق، نه حقوق، هیچ چیزی سرشان نمیشد، دلیل تاریخی به نفع آن وجود ندارد. حالا ما الان به آن کاری نداریم.
بحث این است که تا اینجا استدلالهایی که علیه ملحدان و کافران میشد، به بحث گذاشتند؛ از اینجا پاسخهایی که به مشرکان داده میشود، به بحث گذاشته میشود. یک قدم جلو آمدیم. مشرکان از ملحدین به مومنین نزدیکتر هستند؛ چون اصل ماتریالیسم را رد کردند و قبول ندارند. پذیرفتند که این عالم مبدئی دارد، بخشی از آنها پذیرفتند که معادی دارد، پذیرفتند که این عالم مخلوق و مربوب و تحت ربوبیت است؛ اما راجع به خالق و رب، در اینجا ابهامات و مشکلاتی برای آنها پیش آمده است و دچار خرافاتی میشوند.
عرض کردیم هیچکدام از کسانی که در حوزه جامعهشناسی دین و تاریخ ادیان و اینها بحث کردند دلیل قابل اعتمادی که بشود تلقی به قبول کرد و هیچ جای آن سوراخ نباشد، نیاوردند که ابتدا شرک چگونه بوجود آمد؟ اول شرک بود بعد توحید؟ برعکس بود؟ چه بود؟ خیلی دیدگاههای متفاوتی مطرح شده است. یعنی جامعهشناسان دین و مورخین دین راجع به این قضیه خیلی تناقض گفتند؛ ولی میشود گفت که شاید همه اینها به نحوی در حد خود تأثیر و دخالت داشته است. یکی این که این همه پدیدهها و موجودات متنوع در عالم، در زمین و آسمان و اقیانوس و فضا هست که انسان نگاه میکند و این همه موجودات پراکنده و متنوع میبیند؛ چگونه میشود همه اینها از یک جا کنترل و مثلاً تدبیر شود؟ آیا همچین چیزی میشود؟ به خصوص که بعضی از اشیاء و پدیدهها و حوادث به ما ضرر میزنند و برای ما شر حساب میشوند، بخشی از آن نه، خیر حساب میشود و آیا میشود که همه این پدیدهها که از نظر ما بعضی از آن خوب و بعضی بد است، بگوییم همه این بدیها و خوبیها واقعی است و همه دارد از یک جا به ما میرسد؟ یا این که یک تفکیکی بکنیم، بگوییم ما حداقل خوبیها را به یک خدا و شرور و بدبختیها و مشکلات را به خدای دیگری مثلاً نسبت بدهیم؟ ثنویانگاری؛ خدای خوبیها، خدای بدیها، خدای خیر، خدای شر، خدای نور، خدای ظلمت و از این قبیل.
یا محسوسات، حالا معقولات و حقایق غیر و غیرمادی به کنار، که آنجا برای خیلیها بدون تعالیم انبیاء یک منطقه تاریکی است و خیلی کارها آنجا میشود کرد، خیلی حرفها میشود آنجا زد، حرفهای مفت و کلاهبرداری در این تاریکیها صورت میگیرد؛ ولی وقتی انبیاء میآیند و عالم غیب را روشن میکنند، دیگر آنجا نمیشود شرک و خرافه با ایمان به غیب جمع بشود.
در حوزه محسوسات، حوادثی که در عالم طبیعت آثاری در زندگی ما دارند مثلاً اگر خورشید نباشد امکان حیات نیست؛ آیین خورشیدپرستی و میترائیسم به پا بشود. آتش یا نور چه آثاری دارد؟ آتشپرستی باشد که این آتش خودش مقدس بشود و پرستیده بشود، عبادت بشود یا از خدای آتش، ربالنوع آتش، خدای طوفان، خدای آفتاب، خدای شب، خدای روز، خدای زمین
یا خدای آنها، خدایان متعدد یا خودشان پرستش فلان ستاره، پرستش فلان حیوان و جانور، گاو، میمون، مار، پرستش حتی بعضی از اعضاء بدن انسان که آن را مجرای حیات و تولید مثل میدانستند، آن را منشاء حیات و مثلاً خلقت و اینها بدانند، از جمله آلات تناسلی. هستند و بودند، همین الان هم کسانی هستند که به این معنا رسماً بت و مجسمه آن را در معابد خود دارند و در برابر آن خضوع میکنند. خود اینها مستقلاً به عنوان خدایان، خدا و رب تعریف بشوند. اینها کمکم باعث میشد که این مسائل را درست نتوانند بفهمند و انحرافات معنوی و الهیاتی و عرفانی به وجود بیاید. از آن طرف چون ایمان به غیب به یک ادراک عقلانی و شهودی احتیاج دارد و عمده ما، بشر و هرچه جاهلتر، بیشتر به همین محسوسات و ملموسات عادت کردیم، یعنی بیشتر ما اهل این عالم شهادت هستیم تا عالم غیب. عالم غیب و ایمان به غیب به عقلانیت احتیاج دارد، هم به تحلیل عقلانی احتیاج دارد، هم توجه و ارتقاء روحانی و اشراق معنوی، رشد هم عقلی هم قلبی. یک مقدار تعلیم و تربیت لازم دارد؛ و الا وقتی که تعلیم و تربیت نباشد، هر یک از ما به عنوان یک انسان بدوی بلکه بَدَوی، توجه ما به معبودهایی معطوف میشود که برای ما ملموس باشند؛ یعنی نمیتوانیم آن خدایی را که نمیبینیم در برابر او به خاک بیفتیم و او را اطاعت و عبادت کنیم. برای بسیاری این مسئله سخت است چون به همین جسم و جسمانیت عادت دارند. یک نوع نگاه مادی بر بشر، بر بخشهایی از ما حاکم هست.
معبود و عبادت را قبول دارد، خالق را قبول دارد، ربوبیت را قبول دارد اما عبادت توحید عبادی که چه کسی را باید بپرستی؟ و در برابر چه چیزی و چه کسی به خاک بیفتی و عبادت بکنی؟ به مشکل برمیخورند. میگوید من چگونه در برابر خدای نادیدنی به خاک بیفتیم؟ میخواهم خدا را ببینم، میخواهم ملموس باشد. در واقع تجسیم و تجسم، جسمانیت بخشیدن به خدا برای این که یک خدایی بشود که مادی باشد، دیده بشود، من در برابر او سجده کنم، خضوع کنم و تضرع کنم. بتپرستی اول اینگونه شروع شد که ما اینجا روی زمین نمادهایی به شکل مجسمههایی مثلاً نشانههایی میسازیم اینها سمبلیک، اینها نشانه سمبولیک و رمز و نماد آن خدا و خدایان هستند. ما در برابر اینها به خاک میافتیم و ما آنها را میپرستیم. این اول اینگونه بود؛ چنانکه الان هم از بعضی از بتپرستها که تعدادشان در دنیا میلیاردی است سوال میکنید، همین را میگوید. میگوید: ما قائل نیستیم که این مثلاً ما را خلق کرده است و رزق ما دست این است و اینها؛ و به خدای خدایان هم قائل هستیم و آن خدای خدایان خلق کرده است؛ اما تدبیر این عالم دیگر دست او نیست، به اشخاصی یا اشیائی سپرده است، به مثلاً فرشتگان، ربالنوع سپرده است، به اجنه و موجودات نامرئی سپرده است، به خود ماه و خورشید و ستاره سپرده است، به ارواح پدران ما. هر کدام از اینها مستقلاً کمکم مقدس میشوند. میگوید ما در برابر آنها خضوع میکنیم و این بت نماد آنها است. بعد کمکم خود این بت که نماد و وسیله بود، اصل و هدف شد، اصالت پیدا کرد و همینطور بر جهل افزوده شد. بعد کمکم هر ملت و جامعهای، ابتدا هر قبیلهای، بعد پیروان هر مسلکی بتهای جدیدی و بتهای اختصاصی برای خودشان درست کردند و در این بتها و نماد خدایان یک نوع تفاخر و تکاثر را آفریدند چون هر کدام هم آن خدایان را برای خودشان میخواستند، طبیعتاً خدای جنگ، خدای عشق، خدای باران، خدای طوفان، خدای سیل و از این قبیل؛ هر کدام، هر قبیلهای، هر جمعی، خدایان خودشان را داشتند و بعد تحت عنوان پرستش این بتها و خدایان، آیینهایی از خودشان کمکم اضافه کردند تا بالاخره به پرستش خدای اصلی برسد و این نیاز فطری به خداپرستی و پرستش خداوند، کمکم به پرستش خدایان قلابی و جعلی و بدلی تبدیل شد و آیینهای شرکآمیز گسترش پیدا کردند، بیشتر و بیشتر شدند. از آن طرف قدرتهای فاسد، صاحبان ثروت و قدرت، جباران، برای این که بتوانند بر جوامع خودشان مسلط باشند و حکومت کنند و خلاصه فیض مادی خودشان را از این روح خداپرستی و بتپرستی به دست بیاورند، آنها هم در این قضایا دخالت کردند و وارد شدند؛ به این معنا که کمکم اشراف، بزرگان، صاحبان قدرت و ثروت این وسط آمدند گفتند که ما اصلاً نماینده آن خدایان هستیم، حالا ما هستیم؛ ما خادم بتها و نگهبان اینها هستیم، بله خلاصه خادم الحرم این بتها هستیم، از جهل معنوی و افکار مذهبی و عقاید سادهلوحانه و خرافی تودههای مردم سوء استفاده کردند برای این که قدرت خودشان را توسعه بدهند، آنها را تحت سلطه نگه دارند. آنها همین افکار شرکآمیز را هم تبلیغ و ترویج کردند، تحکیم کردند و برای این که کمکم خودشان هم جزء آن ارباب بشوند و بلکه کمکم ربالارباب بشوند و ربوبیت را برای خودشان تعریف و تثبیت بکنند و پرستش بتها و در کنار آن هم پرستش طاغوتها و حاکمان جزء مراسم مذهبی دربیاید.
شما ببینید که در قرآن اشاره میشود که وقتی موسی(ع) میآید تا بنیاسرائیل را رهایی ببخشد و بردگان را از چنگ فرعون آزاد کند، یکی از اخطارهای فرعون این است که این آمده است و میخواهد دین شما، خدایان شما، مقدسات شما را از بین ببرد. چون آن مقدسات شرکآمیز برای این که بعد خود فرعون هم یکی از این مقدسات یا حداقل حافظ این مقدسات بشود، لازم است؛ چنانکه وقتی میگوید: «أَنَا رَبُّکُمُ الْأَعْلَى». بله شما رب زیاد دارید اما آن رب اصلی شما من هستم. رب به معنی خالق نیست؛ نمیگوید من شما را خلق کردم، میگوید من دارم شما را تدبیر میکنم، کلاً امورات شما در درجه اول دست من است، بنابراین من به این معنا نماد خدا و خدایان هستم. - دقت میکنید؟ - اصلاً این تفکر همه جا بود؛ یعنی هم پرستش طاغوتها، پرستش پدران و آباء خود، پرستش نمادهای طبیعی، پرستش بتهایی که خودشان میسازند، پرستش بعضی حیوانات و یا خورشید و ماه و اینها و پرستش اشخاصی وجود داشت. آن هم به نمادهای مادی تبدیل شد و برای این که نمیتواند نگاه معنوی را بفهمد و بپذیرد. همه چیز باید به ماده تبدیل شود تا بتوان آن را باور کرد. خودِ این موضوع، نوعی مادهگرایی و ماتریالیسم در دل این شرک و بتپرستی است. همانطور که به حضرت موسی(ع) میگویند: «أَرِنَا اللَّهَ جَهْرَةً» یعنی خدایی را که تو میگویی هست، آشکارا به ما نشان بده؛ ما خدایان خود را داریم میبینیم. آن الله را که تو میگویی هست، آشکارا نشان بده تا ما ببینیم و بتوانیم آن را بپذیریم. این خود یک نگاه مادی و معرفتشناسیِ تجربی و حسی و نوعی پوزیتیویسم است که میگوید تا خدا را نبینم و تجربه نکنم، او را نمیتوانم بپذیرم و نمیپذیرم.
اولاً زمانی که انبیاء مانند پیامبر اکرم آمدند، این نگاه در کل جهان حاکم بود. فکر نکنید که این موضوع فقط در حجاز، مکه و در میان قبایل مشرکِ جزیرة العرب بود؛ بلکه این تفکر در همه جا حاکم بود. این تفکر در چین، هند، ایران، مصر، رم و یونان بود که مراکز اصلی تمدن و قدرت بودند و پیش از آنها در بینالنهرین و عراق وجود داشت. هم پرستش اشیاء، هم پرستش اشخاص، هم پرستش پدران و نیاکان، هم پرستش نمادهای طبیعی و طبیعت و هم پرستش پادشاهان و قدرتها وجود داشت.
یک نکته دیگر این که الآن هم این موارد وجود دارند. اگر به شرق و غرب عالم بروید، اینها هستند. در شرق، در ژاپن، آیین شینتو و بودیسم ترکیبی از اینها هستند. هنگامی که آنها در معابد خود عبادت میکنند، هم بت وجود دارد. دقیقاً مانند بتهای جزیرة العربِ هزار و چهارصد سال پیش، در معابد و بتخانههای ژاپن و توکیو در کنار آن کارخانهها و صنایع، اینها هم وجود دارند. آنها در برابر بتها خضوع کرده و عبادت میکنند و به آنها متوسل میشوند. علاوه بر این، عکس یا مزار پدران خود را که مردهاند و از دنیا رفتهاند، دارند. آنها برای ارواح نیاکان خود، مقام ربوبیت و تدبیر قائل هستند و از آنها میخواهند که مشکلات ما را حل کنند. همان تفکر هزارههای قبل، الآن هم وجود دارد. این از شرق عالم.
به غرب بروید. در خود اروپا و آمریکا، در برابر مجسمه مسیح و مریم(س) چه کار میکنند؟ بسیاری از ادیان ابتدایی که الآن در آفریقا، آمریکای لاتین، خودِ اروپا با عرفانهای عجیب و غریب، آسیا، هند، چین و هندوچین وجود دارند، این موارد را دارا هستند. اینها چیزهایی نیستند که گزارشی از گذشته باشند.
پس آیینهای شرکآمیز به دلایل مختلف مادی و معنوی، به وجود آمده، گسترش یافته و حاکم و رایج شدهاند. چون اینها مانع رشد حقیقیِ انسان هستند، باید با آنها مبارزه میشد؛ لذا انبیا با همه این نوع معنویتهای انحرافی، شرکآمیز و خرافی درگیر شدند. مبارزه با شرک و مشرکان، اگر نگوییم بخش اصلی، بلکه باید بگوییم بخش بسیار بزرگ و عظیمی از تلاشها و تعالیم همه انبیا و از جمله پیامبر اکرم و قرآن، صرف مبارزه با این نوع معنویتهای انحرافی، خرافی و شرک شد. قرآن سراسر نشاندهنده این مسئله است که انبیا چگونه به این موضوع پرداختهاند.
بنابراین این مسئله شرک، هم نوع قدیم و هم نوع جدید آن، وجود دارد. ماها هم که رسماً مشرک نیستیم، مشرکِ باطنی هستیم؛ یعنی میگوییم خدا ما را خلق کرده است اما معتقد هستیم که سرنوشت ما و تدبیر امور ما در دست صاحبان ثروت و قدرت است. ما به این و آن پناه میبریم و تکیه میکنیم. ما به هر کسی و هر چیزی غیر از خداوند، توکل میکنیم. من به خودم توکل میکنم، به تو توکل میکنم و به ثروت، قدرت، شهرت و ریاست توکل میکنیم و آنها را میستاییم و در برابر این خدایانِ زر و زور، خضوع میکنیم و به خاک میافتیم و به آنها توسل میکنیم.
مسئله زیارت، توسل، شفاعت و نذر، مسائل درستی هستند که در این ادیان انحرافی و شرکآمیز نیز وجود دارند و در دین توحیدی نیز هستند. منتهی نوع مواجهه و تفسیر با اینها نیز باید توحیدی باشد نه مشرکانه. یعنی ما توسل توحیدی و توسل مشرکانه داریم؛ حتی در میان ما مسلمانان و شیعیان. اگرچه توسل در میان اهل سنت و شیعه، هر دو وجود دارد. وهابیت بر این مسائل برچسب بدعت گذاشت و آنها را شرک نامید؛ در حالی که خود آنها امروزه به اربابان خود در آمریکا، انگلیس و لندن توسل میکنند. آنها میگویند ضریح و مزار پیامبر و اهل بیت را نبوسید و به مزار اصحاب و اولیا ادای احترام نکنید؛ اما خود آنها میروند دست ملکه انگلیس را میبوسند و به دیوار کاخ سفید متوسل میشوند. من با آنها کاری ندارم؛ اما ما هم اگر مستقل از خداوند به پیامبر، اهل بیت(ع) اولیاء و شهدا متوسل شویم و فکر کنیم که اینها مستقل از خداوند، ربِ ما و ربِ حقیقیِ خدا هستند، ما نیز مشرک هستیم. زیارت ما، توسل ما، استشفاع و شفاعت خواستن ما و نذرهای ما هم مشرکانه میشود.
یک قدم بالاتر؛ در کعبه و مکه به ما فرمودهاند که رو به این خانه سجده کنید؛ اما معنای آن این نیست که ما آن خانه و آن سنگها را عبادت میکنیم. اگر آنها را عبادت کنیم، مشرک هستیم. ما نباید هیچ توجه اصیلی به هیچ کس و هیچ چیز، نه دیوار کعبه، نه پیامبر، نه ائمه اهل بیت و نه هیچ کس دیگر داشته باشیم. هر توجه اصیلی که به جز خدا، نه تنها در مسئله خالقیت بلکه در مسئله ربوبیت هم داشته باشیم، ما نیز مشرک هستیم.
اما آیا میتوان به غیر خداوند متوسل شد و از او شفاعت خواست؟ یا برای او نوعی وساطت در ربوبیت، رزق و حتی در خلق قائل بود یا خیر؟ این یک نکته بسیار حساس و مرز باریکی بین توحید و شرک است. همه اینها به این بستگی دارد که اگر «بِإِذْنِ اللّهِ» باشد، بله و اگر «بِإِذْنِ اللّهِ» نباشد، خیر. حضرت مسیح(ع) «بِإِذْنِ اللّهِ» خلق میکند و مرده را زنده میکند؛ اما بدون اذن خدا خیر. انبیا ولایت تشریعی دارند و «بِإِذْنِ اللّهِ» امر میکنند؛ اما بدون اذن خدا ولایت تشریعی و ولایت تکوینی ندارند. اگر ما چنین ولایتهایی را برای پیامبران یا ائمه قائل باشیم، مشرک میشویم. ولی ما برای پیامبر اکرم، انبیاء و رسولان اولوالعزم، ولایت تکوینی و ولایت تشریعی قائل هستیم؛ برای چی؟ چون آنها در آنجا مجرای اراده و ولایت خداوند هستند نه از خودشان. اگر برای آنها استقلال قائل باشیم، حتی برای انبیا، ما مشرک هستیم. اگر استقلال نباشد و «بِإِذْنِ اللّهِ» باشد، ما موحد هستیم؛ بشرطی که «بِإِذْنِ اللّهِ» وجود داشته باشد. در مورد آن بت، اشخاص یا اشیا، «بِإِذْنِ اللّهِ» وجود ندارد و اصلاً قابل اثبات نیست؛ بلکه نفیِ آن قابل اثبات است یعنی قابل انکار است. اما اگر خلیفه خدا، ولیِ خدا و انسان کامل که تسلیمِ مطلقِ خداوند است، از خود هیچ چیزی ندارد، چیزی نمیگوید، چیزی نمیخواهد و کاری نمیکند، برای او ولایت تکوینی و تشریعی «بِإِذْنِ اللّهِ» و از طرف خداوند قائل میشویم. ولی این اذن و این موضوع که از طرف خدا باشد، باید اثبات شود. در مورد بت، اشخاص، اشیا، روحِ پدران، صاحبان قدرت و طاغوتها، خورشید، ماه، فرشته، جن و غیره، هر کدام را که توانستی اثبات کنی، ما آن را به عنوان طرقِ ربوبیت خداوند میپذیریم؛ آن هم در همان حد، نه به صورت مستقل. ولی بسیاری از اینها اصلاً قابل اثبات نیستند و ادعا، جهل و خرافه هستند. پس اینجا باید این روشن شود.
اگر معتقد باشیم که کارگردانِ هستی اصالتاً فقط خدا است، اما «بِإِذْنِ اللّهِ» و در طول اراده خدا، بدون هیچ استقلالی از خداوند، در ربوبیت مواردی به عنوان واسطه میتوانند وجود داشته باشند، بله میتواند وجود داشته باشد. اما این که آنها را عبادت کنید و برای آنها استقلال و اصالت قائل شوید، این شرک است. عقاید شرکآمیز اساساً چگونه شکل گرفتهاند که الآن هم شرک و بتپرستی، چندین میلیارد پیرو وجود دارد؟ آنها قائل بودند که خداوند خلق کرده است. قرآن نیز میفرماید اگر از آنها بپرسی چه کسی آسمانها و زمین را خلق کرده است، نمیگویند که این لات، منات، عزی و اینها خلق کردهاند؛ مخصوصاً نمیگویند که این چوبها و سنگها اینها را خلق کردهاند. اینها را نمادِ آنها میدانستند. قرآن میگوید اگر میپرسیدی که چه کسی اینها را خلق کرده است، با تأکید میگویند: «لَیَقُولُنَّ اللّهُ» یعنی الله خلق کرده است و ما خدا را قبول داریم. مشرکانِ آن زمان و اکنون هم همین را میگویند. اما معتقد بودند که لازم نیست خداوند ربوبیت و تدبیر اینها را انجام دهد؛ بلکه ربوبیتِ پدیدههای جهان یا لااقل برخی از پدیدههای جهان را به غیر خودش تفویض و واگذار کرده و به آنها سپرده و رفته است! این مبدأ آن بوده است. البته برخی از مشرکان حتی خدای واحد را به عنوان خالق قبول نداشتند و معتقد هستند که خالق نیز یکی نیست. اما برخی از آنها قائل بودند که آفریننده و خالق یکی است و توحید در خالقیت را قبول داشتند؛ اما میگویند در رتبه بعد و یک پله پایینتر، خدایانِ دیگری در درجه دوم هستند که جهان را تدبیر و اداره میکنند و مستقل از خداوند نیز هستند. یعنی خدا به اینها سپرده است و خداوند دیگر در جریان نیست و دخالت نمیکند. او خدای خدایان و «رَبُّ الْأَرْبَابِ» است و الا ارباب اینها هستند. لذا ما هر کاری، حرفی یا چیزی داریم، باید با اینها مطرح کنیم و میگوییم؛ چون عملاً کار در دست اینهاست و خداوند به یک معنا آفرید و کنار کشید.
حالا جالب است که همین دیدگاه به شکل دیگری در دئیسم (Deism) و مبنای این خداپرستیهای طبیعی که در برخی از ایدئولوژیها و مکاتب هستیشناسیِ مدرن آمد، به همین شکل مطرح شد؛ منتهی منهای ارواح، اجنه، فرشتگان و این چیزها. به این صورت که خدا اینها را آفرید، یک ماشین را کوک کرد و رفت و خودش دارد اداره میشود و کاری به او ندارد.
حالا آن خدایانی که عملاً دارند جهان، انسان و هستی را کارگردانی میکنند، چه کسانی هستند؟ باز انواع شرک به وجود آمد. برخی گفتند فرشتهها که اعرابِ مشرکِ زمان پیامبر، این را از برخی ادیانِ دیگر گرفته بودند و میگفتند فرشتگان دخترانِ خدا هستند. اولاً فرشتهها جنسیت دارند و زن و دختر هستند و دخترِ خدا هستند که قرآن چند بار در چند جا به آن اشاره میکند. برخی گفتند جن که موجودی نامرئی است؛ جن و پری اینها ارباب و خدایان هستند و اوضاع تحت کنترل اینهاست و ما باید به اینها پناه ببریم. برخی گفتند روح خورشید، روح ستارهها، ارواح ستارهها و ارواح نیاکان و گذشتگانِ ما هستند. برخی موجوداتی خیالی فرض کردند که وجود دارند و ما نمیبینیم؛ چون ما موجودات واقعی داریم که هستند و ما نمیبینیم. در زبان فارسی جن یعنی نامرئی. جنین نیز که در شکم مادر است، چون دیده نمیشود، جنین گفته شده است. جنت یا درخت، باغ و جنگل را جنات میگویند؛ زیرا آنقدر درخت هست که پوشیده است و داخل آن را نمیبینید. برخی لغویون این تعابیر را به کار بردهاند. بنابراین کلمه جن یعنی نامرئی. ضمن این که «أَجِنَّة» نیز جمعِ جن نیست که برخی دوستان گفتهاند ارباب و اجنه؛ آن «أَجِنَّة» جمعِ جنین است نه جمعِ جن.
اصلاً امکان ندارد که خالقیت را از ربوبیت تفکیک کرد. امکان ندارد که به خالقیتِ خدای واحد قائل باشید و به ربوبیتِ خدایان یا خدای دیگر قائل باشید و اینها تناقض است. اصلاً اگر گفتی خدا را قبول داریم ولی در عین حال، ارباب و ربوبیت را به خدایان دیگری میدهیم این از لحاظ فلسفی تناقض است و امکان ندارد. اگر توحید در خالقیت اثبات شد، توحید در ربوبیت نیز قطعاً اثبات میشود. توحید در ربوبیت یعنی ردِ شرک؛ چون شرک عمدتاً در حوزه ربوبیت است. شرک در خالقیت نیز طرفدارانی داشته است که معتقد بودند خالق نیز یکی نیست و مبدأ عالم، یک مبدأ نیست. همان جریاناتی که گاهی ثنویتگرایی از نوع زرتشتی و مانوی داشتیم و در آیینهای دیگر هم بود که البته اینها همه تحریف شده است. بسیاری معتقد هستند که حضرت زرتشت(ع) جزو انبیاء و رسولان الهی بوده است. حتی من دیدهام که برخی ایشان را نامِ شرقیِ حضرت ابراهیم دانستهاند. شاید این که به قداست آتش و پرستش آتش به عنوان نمادِ خدا اشاره میشود، برخی گفتهاند شاید اشاره به آن گلستان شدنِ آتش بر ابراهیم بوده است. البته هیچکدام از اینها قابل اثبات یا نفی نیست؛ چون گزارشهای تاریخی راجع به این مباحث، معمولاً هیچ مستندِ دقیق و قطعی ندارند، مگر در حد کلیات.
بنابراین اگر توحید در خالقیت اثبات شد، توحید در ربوبیت هم اثبات میشود. ولی در عین حال فرض کنید کسی معتقد است که جهان از نقطه واحد، - حالا نقطه هم تعبیر مجازی و مسامحی است - جهان توسط رب و مدبر واحدی خلق نشده یا تدبیر و ربوبیت نمیشود. این فرضیه شما را به دو- سهتا احتمال تفکیک میکنیم. فرض کنید که این عالم، یا باید بگویید تکتک پدیدهها و موجودات با هم یک پدیده را خلق کردند یا بگویید هر کدام بخشی از این عالم را خلق کردند یعنی برخی از پدیدهها مخلوق شماره یک است، و برخی پدیدهها مخلوق شماره 2 و همینطور. یا احتمال سوم، ربوبیت شرک را قائل بشوید یعنی بگوییم همه عالم و پدیدهها مخلوق یک خالق است اما تدبیر اینها و کارگردان اینها خدایان متعددی هستند و یک خدا مشغول تدبیر و ربوبیت نیست. ما یک خالق داریم اما یک رب نداریم ارباب نداریم. کارگردانان متعددی هستند. خب هر کدام از این احتمالات مبنا و مورد نظر این دیدگاه، اشکال فلسفی و منطقی پیدا میکند. آفرینش یعنی مخلوق، تماماً با همه ذات و صفاتش و همه ابعاد وجودیاش باید وابسته کامل و محض به خالق خودش باشد و الا مخلوق نیست. معلول یک علت، تماماً فقط وابسته به علت خودش هست. اولً هیچ چیزی مستقل از علت هستیبخش خودش ندارد و ثانیاً نیاز به هیچ کس و هیچ چیزی جز به علت خودش هم ندارد. اگر به چیز دیگری این وسط نیاز و وابستگی باشد همه باید در طول خالق خودش و علت خودش باشد و به آن منتهی بشود. و اگر به آفریدگان همان آفریننده نیاز داشته باشی، و سایر مخلوقات همان خالق خودت، سایر معلولهای همان علت خودش نیاز داشته باشی باز این همان نیاز به علت خودت است. نیاز به آن خالق است. اما امکان ندارد به یک علت مستقل دیگری غیر از علت هستیبخش و علت تامه خودت نیاز داشته باشی و الا مخلوق و معلول او میشوی و این امکان ندارد و الا اگر کسی ادعا بکند که چند خدا در یک جهان و یک پدیده وجود دارد در واقع یک خالق، هر کدام مخلوق خودشان را دارند و نمیتوانند مخلوقی که خالق دیگری است مخلوق این باشد چون اصلاً معنای خالق و مخلوق اینجا نقض میشود. مخلوق را تعریف کنیم، اگر مخلوق و معلول را درست تعریف کنیم اصلاً این توهم به وجود نمیآید. مخلوق و معلول یعنی موجودی که صددرصد و تماماً وجودش و صفاتش و بنابراین آثارش، همه و همه تماماً مخلوق و معلول و محصول علت خودش است. اگر معلول علت دیگری باشد دیگر معلول این علت نمیتواند باشد. حالا اگر بگوییم هر کدام از این علتها و مخلوق خودشان را دارند یعنی عالم چند خالق دارد و هر بخشی از آن مخلوق یکی از این خالقهاست. و این معنی باز به یک مشکل دیگری برمیخورد و آن این است که باید عملاً اثبات کنید که این عالم یک نظام واحد و منسجم نیست بلکه چند خالق و چند دسته مخلوق است بنابراین چند نظام متعدد و منعزل جدا ازهم و بیربط با هم هستند. این را باید اثبات کنید و این همه موارد نقض که وجود دارد و تمام علوم تجربی دارد خلاف این را به ما نشان میدهد و پیدرپی شواهد علمی و تجربی علیه آن میآورد و آن این که این جهان یک نظام واحد و منسجم نیست و پدیدههایی که همزمان در عرض هم هستند و همزمان دارند روی یکدیگر اثر میگذارند و با هم مرتبط هستند، همه با هم تعامل دارند، همه به هم نیاز دارند. پدیدههای گذشته هم که الآن نیستند آنها با پدیدههای فعلی ارتباط داشتند. آنها اثر گذاشتهاند و برای اینها زمینه شدهاند. پدیدههادی بعدی هم که میآیند همینطور. بین آنها و این پدیدههای موجود ارتباط و انسجام برقرار است. تمام اینهایی که الآن دارد در علوم مختلف، از هستهشناسی، اتمشناسی تا فضاشناسی، و پیدرپی برای اثبات این انسجام و یکدستی و این ارتباط معقول منظم پیچیده و این که نظام واحد علّی و علت و معلولی، دائم قرائن جدید میآورند که همه اینها نشان میدهد این احتمال دوم هم محال است. یعنی امکان ندارد که این معلول چندتا علت هستیبخش، علت به معنای حقیقی، علت مادی را نمیگوییم. اشتباه نشود. علت به معنای دقیق کلمه که تمام هستی معلول از اوست امکان ندارد.
احتمال سوم؛ بعد از خلق، مسئله تدبیر هستی است. آنجا ضرورتی ندارد که یک ربّ باشد و از یکجا ربوبیت بشود. و لازم نیست خالق ربوبیت هم بکند. خلق کرد و رفت؛ شأن او بالاتر از این است که دخالتی در عالم داشته باشد. این هم چند اشکال مهم فلسفی پیدا میکند. معلول که تمام شئون هستی او تکیه به علت هستیبخش داده است یعنی بدون علت هستیبخش، هیچ نه ذاتش نه صفاتش نه آثار و افعالش نه در ابتدا و حدوثاً نه در ادامه و بقائاً امکان ندارد حتی یک لحظه وجود داشته باشد. هیچ موجود با استقلال از علت و خالق خودش حتی یک لحظه نه وجود دارد نه آثار و افعالی دارد.
از آن طرف، به هیچ موجود دیگری، موجود مستقل دیگری هیچ نیازی ندارد برای این که او بتواند در آن تصرف بکند این به آن تکیه بدهد و نیاز داشته باشد. بله بین مخلوقات یک خالق، معلولهای یک علت، تأثیر و تأثرات، و تعاملهایی وجود دارد و این مستقل از آن علت اصلی نیست همه اینها در حیطه آن علت اصلی است، مستقل از آن نیست در حیطه آن قدرت و سیطره و ربوبیت همان خالق اصلی است. بله بین معلولهای یک علت، مخلوقهای یک خالق وابستگیهایی به وجود میآید اما همه این وابستگیها در ذیل آن وابستگی اصلی و بزرگ دارد اتفاق میافتد و همه به اذن تکوینی او که از آن تعبیر «بإذنالله» میکنیم انجام میشود. معنی این، این است که هیچ کدام از اینها حقیقتاً ربّ نیستند. چون ربّ آن است که مستقلاً و اصالتاً دارد در مربوب تصرف میکند در حالی که در هیچ کدام از اینها چنین توان و قدرتی ندارند. هیچ تصرفی هیچ کس در هیچ چیز مستقل از آن تصرف اصلی نمیتواند بکند چون خودش هم تحت تصرف است و خودش هم مستقل نیست. همه دارند در شعاع ربوبیت آن رب واحد که همان خالق واحد است و به کمک آن نیرو و قدرتی که او میبخشد، اذن تکوینی که او میدهد، تمام این تعاملها و مصادیق وابسته از ربوبیت و حتی خالقیت دارد اتفاق میافتد و جز آن امکان ندارد. بله اگر به این معنا قائل به کارگردانانی باشیم و اربابی در عالم باشیم این قابل قبول است به این معنا که اینها مستقل از ربوبیت و خالقیت خداوند نیست. این با توحید منافات ندارد. بإذنالله میشود. هم قرآن این را میپذیرد، در روایات ما هست، با عقل بشری هم کاملاً قابل توضیح است که خالقیتها و ربوبیتها، خلق و تدبیرهایی هستند که از سوی غیر خدا - در واقع غیر نیست – صورت میگیرد اما نه مستقل، بلکه در طول اراده و غیر استقلالی، تطفلی است. اینها طفیل او هستند که قرآن میفرماید حضرت عیسی(ع) پرنده را خلق کرد، «أَخْلُقُ لَکُمْ مِنَ الطِّینِ...» وقتی تا او را خلق کردی، از گل و خاک خلق میکنی، «کَهَیْئَةِ الطَّیْرِ...» شبیه پرنده، بعد میفرماید «بِإِذْنِ اللَّهِ...» به اذن من است. تو مستقل از من نیستی اما من به تو این قدرت را دادم. «و تنفخ فیها» در آن گل میدمی «فتکون طیراً» آن گل و مجسمه گلی پرنده واقعی میشود ولی باز میفرماید «باذنی» باز اذن خدا مطرح است.
پس خلق هست، نفخ روح و حیات هست، از غیر خدا سرزد ولی از غیر خدا نبود و در واقع نیست. پس ما میتوانیم قائل باشیم به خالقها و ربها (اربابی) به شرط این که در ذیل خلق و ربوبیت الهی و به اذن او باشد و منافاتی با توحید نداشته باشد و خود اینها مورد عبادت و پرستش قرار نگیرند. مورد اطاعت مستقل از خداوند قرار نگیرند که اینها شرک میشود. اما این که چند خالق و چند رب میتوانیم برای جهان تعریف کنیم؟ یا بگوییم خالق جدا، ربّ و ارباب جدا، همه اینها اشکالات فلسفی دارد و به تناقض منجر میشود منتهی اینهایی که متوجه این مسئله نمیشوند هم آن علت حقیقی و هستیبخش با علتهای مادی که معد و زمینه و بستر و شرایط هستند اینها را با آنها خلط میکنند. اینجا عیبی ندارد علل مادی متعدد باشند برای یک معلول واحد، میشود اشکالی ندارد ولی آنها علت هستیبخش نیستند.
اگر بچه را از طریق ازدواج معمولی پدر و مادر به دنیا بیاید این یک علت مادی است. این را مثلاً در لوله آزمایشگاه یا با سلولهای بنیادی به وجود بیاوریم این هم یک علت دیگر شد اما هیچ کدام از اینها علت هستیبخش نیستند. هر دوی اینها علل مادی هستند. هر دوی اینها باذن الله است و در طول ربوبیت الهی است. اگر شما بتوانید با سلولهای بنیادی موجودات جدیدی را، گیاهان جدید و حیوانات جدید، فرضاً انسان و خصوصیات جدیدی را بتوانیم به وجود بیاوریم معنی این، این نیست که انسان رقیب خدا، در عرض خدا، شریک خدا، رقابت با خدا، قویتر از خدا اصلاً نیست. چون خود انسان مخلوق خداست و تمام توانمندیهای او هم مخلوق خداست، قدرت و علم او و آگاهی و خلاقیت او همه بإذن الله است و به اراده او تحت امر اوست. دیدید بعضیها میگویند انسان یک ابرکامپیوتری با این خصوصیات ساخته، یا فلان دستگاه را ساخته، به فضا رفته، حالا ببینیم ساختههای خدا چیست، ساختههای انسان چیست! انسان دارد با خدا رقابت میکند! اصلاً رقابت انسان با خدا یعنی چه؟ هر کاری که انسان بکند بإذن الله است. خود خداوند در قرآن فرمود آسمان و زمین را به تسخیر تو درآوردیم. بفهم قضیه و هدف چیست. هدف خداست، مبدأ خداست، معاد الیالله و به سوی خداست. در ذیل آن، و صفات آن، اراده و مشیت او، افعال و فعل او، خلق او و ربوبیت او همه چیز را بفهم. هر هنری که از انسان سر بزند، همه فیض الهی است. انسان و تمام خروجیهای او در ذیل اراده و ربوبیت و خلق خداست. در عرض او نیست که شریک و رقیب باشد. هرچه انسان قویتر باشد آیات الهی یعنی بیشتر بروز کرده است چون خود انسان، آیتالله العظمی است؛ و کارهایی میکند که از موجودات دیگر برنمیآید. مهمتر از کارهای مادی هم آن کار معنوی و عقلانی و روحانی اوست که خلیفهالله میشود. انسان کامل، ولیّ خدا، ولایت تکوینی، ولایت تشریعی و در جهان تصرف میکند، معجزه، کرامت، شفای بیمار، خلق پرنده، زنده کردن مرده، تبدیل چوب به مار، و شکافتن دریا، عبور کردن و خشک کردن آن، شقالقمر، همه اینها میشود. همه اینها نوعی ربوبیت است اما در راستای ربوبیت الهی است. باید اینها را درست فهمید. علت واحد فقط معلول واحد میشود، یک معلول فقط یک علت دارد، در علت هستیبخش بله، دوتا علت حقیقی محال است.
میگویند پدیدههایی نشان میدهیم که چندتا علت دارد! از چند طریق میشود، هم در آزمایشگاه، هم از طریق بدن انسان، یا نانوتکنولوژی، اصلاً امکان به وجود آوردن اشیاء جدید با خصوصیات جدید، این هم به یک معنا خلق است اما این خلق در عرض خلق خدا نیست بلکه در طول خلق الهی است. این خلق باذنالله صورت میگیرد. همین تعبیری که میگویید ما از راههای گوناگون میتوانیم به یک پدیده برسیم، خودش پاسخ خودش را داده، اینها راههای گوناگون هستند. بله از راههای مختلف میتوانید مثلاً نطفه انسان را به انسان تبدیل کنید اما اینها راه هستند. آن علت حقیقی هستیبخش که انسان را خلق میکند چه در بدن مادر، چه در آزمایشگاه، آن خداست. و تو هم که این وسط داری عمل میکنی چیزی مستقل از خدا، نه هستی، و نه داری. نه میدانی و نه میتوانی. این که میگویند یک عالم و یک مخلوق نمیشود چندتا خدا داشته باشد، یک معلول چندتا علت نمیتواند داشته باشد و محال است، آن علت هستیبخش و علت حقیقی را میگویند نه راههای مادی و رسیدن به آن. علت واقعاً آن است. آن وقت نمیشود یک معلول چندتا علت داشته باشد، یک مربوب نمیتواند چند رب، یعنی چندتا مدبر مستقل داشته باشد. چون رب، یک مدبر مستقل کافی، نمیشود چندتا مدبر مستقل کافی داشت. بیش از یکی محال است. پس معنای علت را هم باید فهمید. هستیبخشی و ویژگیهای آن به چه معنا است؟ محال است که یک مخلوق، چند خالق و یک مربوب، چند رب داشته باشد.
از آن طرف هم اینگونه است که هر بخش از عالم، مخلوقِ یک خالقِ دیگر و مربوب یا ربِ دیگری است. معنی این نیز آن است که شما این همبستگی را اصلاً انکار کنید و نظمی که در این عالم و این وحدتی که بر عالم حاکم است، ثابت میشود؛ در حالی که در طول تاریخِ چند هزار ساله، هر چه پیشرفت در علم و تکنولوژی بیشتر میشود، تمامِ تاریخِ علم بیشتر و بیشتر ثابت میکند که آن یک نظام همبستهی واحدی دارد. به همان دلیلی که یک مربوب نمیتواند تحت تدبیرِ چند رب مستقل و مخلوقِ چند خالق مستقل باشد، به همان دلیل، توحید خالقی و توحید ربوبی نیز کاملاً مستدل است.
اما در عین حال، مرز ظریف بین شرک و توحید را توضیح دادیم. آنها در ولایت تکوینی میتوانند در عالم تصرف کنند؛ این همان چیزی است که از آن به معجزه و کرامت تعبیر میشود. این به هیچ وجه محال نیست. اما این که عادی باشد، نه عادی نیست. اما این موضوع توضیح فلسفی دارد. این شرک در ربوبیت هم نیست. همانطور که ربوبیت تشریعی، هدایت شرعی، ولایت تشریعی، چطور این ولایت را ما برای پیامبر و ائمه(صَلَواتُ اللهِ عَلَیهِم اَجمَعین) قائل هستیم، در عین حال، مشرکانه نیست و توحیدی است. این موضوع با ربوبیت تشریعی خداوند منافات ندارد؛ در ذیل اوست، به فرمان اوست، از طرف اوست و معطوف به اوست. شما در ولایت تشریعی این را میگویید که اگر پیامبر یا امام به ما دستوری داد، این شرک نیست؛ زیرا دستورِ او دستورِ خدا است و دستورِ خودش نیست.
در مورد ولایت تکوینی نیز همینگونه است. اگر عیسی(ع) توانست یک پرنده را خلق بکند یا مرده را زنده کند، او خالق شد، اما «بِاِذنِ الله» خالق است. او شریک خدا نیست؛ بلکه این کار را به اذن خداوند و با اتکاء به همان قدرت، اراده و مشیت این کار را انجام داده است.
شما از هر کس بپرسید توحید چیست؟ میگوید یعنی خدا یکی است. توحید به همین معناست؛ ولی این عبارت بسیار چندلایه و پیچیده است. دهها پرسش فوقالعاده دقیق و مهم در فلسفه، در عرفان، در کلام، در تفسیر و در حدیث مورد توجه و بحث قرار گرفته است و البته در مورد آن اختلافاتی نیز هست. این موضوع به لحاظ نظری است.
به لحاظ عملی نیز این که ما توحید را به کدام معنا و چگونه بفهمیم؟ آثار عظیمی در اخلاق و سبک زندگی فردی و اجتماعی ما دارد. همچنین آثار باواسطه آن، در حتی مسائل تمدنی، سیاسی، اقتصادی و اجتماعی و فوقالعاده مهمی دارد.
دانستن یا ندانستنِ درستِ توحید، باور کردن و نکردنِ آن، و قرار دادن یا ندادنِ آن به عنوان مبنا و منشا سبک زندگی و رفتار فردی و اجتماعی، اهمیت دارد. مثلاً از یک طرف، توحید به همان معنای عمومیاش است که ما نه بیشتر، بلکه یک خدا داریم. وجود یک خدا ممکن و واجب است و وجود بیش از یک خدا محال است. وحدانیت خدا هم به عنوان خالق و هم به عنوان رب و شئون ربوبیت، به نفی چندخدایی و دوخدایی اشاره میکند.
عالم و هستی را نباید دوقطبی یا چندقطبی تعریف کرد. عالم یک مبدأ و معاد دارد. اول و آخرِ آن یکی است، ظاهر و باطنِ آن یکی است و هیچ نوع کثرتی بیرون از خدای واحد وجود ندارد. آن دیدگاهی که میگوید کثرت وجود دارد، همان است که به آن شرک میگوییم. عالم و هستی را چندخدایی یا دوخدایی میداند که طبیعتاً هر کدام از آنها نیز مستقل هستند. هم ذاتِ آنها و هم آثارِ آنها مستقل هستند.
یک معنای دیگر توحید، یعنی یکی دیگر از لوازم توحید، به احدیت خداوند مربوط میشود. این موضوع، وحدانیت بود که ما چند خدا نداریم. یک بحث نیز احدیت خدا است؛ به این معنا که سادهترین معنای آن این است که خداوند اجزا ندارد. خداوند از اجزای گوناگون ترکیب نشده و بسیط است. بسیط به این معنا است که او هیچ جزئی ندارد. او نه بالفعل و نه بالقوه، مرکب از اجزا نیست. امکان تجزیهی خداوند به اجزای گوناگون، نه در خارج و نه در ذهن وجود ندارد. چون ما در عالم طبیعت و ماده هستیم، تقریباً هر چه در اینجا هست و ملموسات و محسوسات ما، مرکب است. به همین دلیل ممکن است ما از بسیط و غیرمرکب بودن، تصور خیلی روشنی نداشته باشیم. ما باید مسئله را با یک مقدار تأمل عقلانی بفهمیم.
آن وقت یکی دیگر از آثار این اعتقاد به احدیت خداوند و مرکب نبودن ظاهر میشود که این هم باز از لوازم قطعی توحید و تفکر توحیدی است. صفات خداوند از یکدیگر جدا و مستقل نیستند و از ذات هم جدا و مستقل نیستند. در واقع یک معنای توحید هم این است که کل صفات ذاتی خداوند، هم با یکدیگر و هم با ذات خداوند یکی است. اصلاً وقتی شما احدیت را که یک معنا و مرتبهای از درک توحیدی است پذیرفتید، شما این نفی صفات از خداوند، یعنی نفی صفات زائد بر ذات از خداوند را هم به طور استدلالی و قهری میپذیرید. این که میفرمایند «کَمالُ التَّوحیدِ نَفیُ الصِّفاتِ عَنهُ»، یعنی صفاتِ مستقل از یکدیگر و مستقل از ذات، نفی میشوند. و الا اگر ما قائل باشیم که صفات متعددی در خداوند وجود دارد، مثلاً قدرت خدا، علم خدا، ارادهی خدا، رحمت خدا و... هر کدام از اینها جداگانه وجود دارند و از خدا مستقل هستند و این صفات عین ذات نیستند، آن وقت مشکلاتی پیش میآید که قطعاً به شرک منجر میشود؛ و وقتی توحید به معنای احدیت نباشد، فهم درست آن به معنای واحدیت نیز ممکن نخواهد بود.
اینجا همان اختلاف قدیمی است که البته اشاعره و بخش مهمی از متکلمان برادران اهل سنت، توحید صفاتی را به این معنا قبول ندارند. چون آنها معتقد هستند که صفات الهی زائد بر ذات خدا هستند و این صفات عین ذات خدا نیستند. یا باید بگویید این صفات نبودند و بعداً پیدا شدند؛ که در این صورت آنها حادث هستند، نه قدیم، و مخلوق میباشند. یا اگر اینها از ازل بودهاند، پس جدا از ذات، خالق هستند و هر کدام جداگانه خالق میباشند؛ که این موضوع به همان شرک به معنای ابتدایی و رسمی آن منجر میشود.
و این که اشاعره به قدمای ثمانیه قائل شدند و معتقدند که ما هشت واقعیت ازلی و ابدی داریم، خودِ این موضوع به لحاظ کلامی و اعتقادی مشکلاتی را درست میکند. آن وقت اگر هر کدام از این صفات الهی، مستقل از دیگری و مستقل از ذات خداوند، یک مصداق مستقل و جدا «ما بِاِزاءِ» جداگانهای داشته باشند، آن وقت این سؤال پیش میآید که آیا این مصادیقِ جداگانه برای هر کدام از این صفات خدا، اینها جزء ذات خدا هستند یا غیر از خدا و مستقل از او میباشند؟ اگر اینها جزء خدا و ذات او باشند، پس خداوند مرکب از اجزا و یک موجود ترکیبی میشود؛ در حالی که محال است واجبالوجود، مرکب و به اجزایی محتاج باشد.
اگر این صفات که ازلی و ابدی نیز هستند، جزء ذات خدا نباشند، شما هشت واجبالوجود دارید. این قدمای ثمانیه، هشت واجبالوجودِ غیر از یکدیگر و مستقل از هم میشوند که خارج از یکدیگر هستند. اگر آن صفات ممکنالوجود و قدیم باشند اما مخلوق خدا باشند، باز هم با مشکل مواجه میشویم. با این فرض، چون شما گفتید آنها ممکنالوجود هستند، معنیاش این است که خداوند بدون این صفات بوده و بعداً آنها را خلق کرده است. او اینها را خلق کرده و بعد به این صفات متصف شده است. یعنی خودِ خداوند این صفاتِ رحمت، علم و قدرت را خلق کرده و بعد به آنها متصف شده است و قدیم هم هست. این بدین معنی است که خداوند ذاتاً حیات، علم و قدرت نداشته و فاقد آنها بوده است و بعد با خلقِ آنها، واجد اینها شده است.
اصلاً سؤال این است که شما چطور میتوانید فاقد چیزی باشید و آن را خلق کنید؟ در علتِ هستیبخش و خالق، تمام کمالات و مزایایی که در مخلوق یا معلولِ او به عنوان آثار وجودی هستند، باید در خودِ او وجود داشته باشند. او چگونه چیزی را که خودش ندارد، ایجاد کرده است؟ این امکان ندارد و محال است. محال است که خداوند فاقد و محروم از حیات، قدرت و علم بوده باشد و بعد این کمالات را خلق و ایجاد کرده باشد. خالق چگونه کمالی را که در خودش نبوده، به مخلوق داده است؟ این موضوع اولاً اصلاً امکان ندارد و یک بنبست فلسفی و الهیاتی است.
باز از آن بدتر این است که خداوند صفات خود را مدیون مخلوق خویش است؛ یعنی خالق در سایهی مخلوق و به کمک مخلوقِ خود، حیات، علم و قدرت پیدا کرده است. در این صورت، خدا مخلوقِ مخلوقِ خود میشود. این صفات از هم مستقل نیستند؛ ما در ذهنِ خود آنها را تفکیک میکنیم و میگوییم این حیات، این علم، این قدرت و این اراده است. همهی اینها یک حقیقت و یک چیز هستند و همه، خودِ خدا میباشند.
ما در بحثهای فلسفی و کلامی، اینها را در ذهنِ خود از هم جدا انتزاع میکنیم. کلِ صفاتِ خداوند همگی یک مصداق هستند و همگی عینِ خدا میباشند. اینها مصادیقِ متعددِ مستقل از یکدیگر و مستقل از ذات الهی نیستند. اینها مفاهیمِ متعددی هستند که عقل و ذهنِ ما، آنها را از یک مصداقِ واحدِ احدی انتزاع و برداشت میکنند. عقل اینها را از احدِ واحد که یکی و بسیط است، استنباط میکند.
پس جریان وهابیت که هر نوع زیارت، توسل و شفاعت را ابلهانه شرک میدانند، به این دلیل است که آنها اصلاً معنی درست توحید را نمیفهمند. همچنین آن دیدگاهی که برای پیامبر و اهل بیت(ع) در کنار خدا یک دکان مستقلِ دونبش باز میکنند، خطا است. مشخص است که هر کدام از اینها از چه جهتی خطا میکنند و چه خطای بزرگی را انجام میدهند.
والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته
هشتگهای موضوعی